بهزاد حسنوند
...خاک پر ستاره ...
دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده تقویمش پر شده بود وتنها دو روز دوروز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شدوآشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بدوبیراه گفت. خدا سکوت کرد جیغ کشید و جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت.خدا سکوت کرد به پروپای فرشته ها پیچید.خدا سکوت کرد کفر گفت وسجاده دور انداخت.خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست وبه سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت.عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت...! تمام روز را به جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقیست بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز؟؟؟ با یک روز چکار می توان کرد؟؟؟ خدا فرمود: آن بنده ای که یک روز زیستن را تجربه کند گوئی هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نمی یابد. هزار سال هم به کارش نمی آید وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حالا برو زندگی کن... او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کتد.می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد .بعد با خودش گفت: وقتی فردائی ندارم.نگه داشتن این یک روز چه فایده بگذار این یک روز زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرورویش پاشید زندگی را پوشید.زندگی را بوئید.و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود.می تواند بال بزند او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما.اما در همان یکروز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای کسانی که او را دوست نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یکروز آشتی کردوخندیدوسبک شد لذت بردوسرشار شدوبخشید وعاشق شدوعبورکردوتمام شد او در همان یکروز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت.کسی که هزار سال زیسته بود......
| Design By : Night Skin |



